هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

ماجراهاي 7 الي 12 ماهگي هاني كوچولو

1390/11/11 11:30
نویسنده : از زبان هاني
1,054 بازدید
اشتراک گذاری

قصه هاي 7 ماهگي من 

 

به توصيه هاي مامان بزرگ گوش داديم و اومديم دريا تا ببينيم جوش هاي صورتم چطور ميشه ؟

 

 

بابايي عاشقتم ...

 

هر چه زور ميزنم پام به پدال گاز نميرسه !

 

 

اينو بابايي واسم خريده كه به قولي من با اين توپ ها سرگرم باشم و دست از فضوليام بر دارم و به وسايل برقي از جمله اتو ، سشوار ، لپ تاپ و غيره دست نزنم !

مگه ميشه دست نزد...

من عاشق موبايل ، تلفن خونه ، اتو ، سشوار و لپ تاپ بابايي هستم ، راستي درب كمد و كشو را هم دوست دارم،  دلم ميخواد 24 ساعته بازش كنم و ببندم !

 

ماماني ميگه :‌عادت من اينه كه دو تا سه دقيقه با اسباب بازيام سرگرم ميشم بعد حوصلم سر ميره و اونا رو ميزارم كنار و دوباره ميرم سراغ وسايل خونه ...

 

 

يكي ديگه از سرگرميام فرمونه ماشين ...

 

بابايي ديگه از دستم عاجزه ، هر وقت با ماشين ميخوايم بريم بيرون منو بايد روي پاش بزاره و اگه هم خواست پياده شه جاي من پشت فرمونه و زوركي پيادم ميكنن !

 

خب منم دل دارم ...

 

 

فيگور منو داريد !!!عینک

 

 

من و بابام توي طبيعت زيباي مناطق عسلويه !

 

مامان تو هم بيا ديگه ...

 

اينجا به سلامتي رفتم توي 8 ماهگي

 


 

به به چه آسمون زيبايي !

 

لب دريا با عمه جون ، دوست بابا وبقيه  ...

الان عصره و منم تازه از خواب بيدار شدم .

 

 

اينم من و دختر دايي مهربون (ماريه )

دختر دايي حيف كه دو سالي ازم بزرگتري ، وگرنه همين الان مامان و بابا رو ميفرستادم خونتون واسه خواستگاري ....

 

 

9 ماهگي

 


الهي الهي ...گریه

اينجا بيمارستانه و منم بستري شدم بخاطر ويروسي كه همه جا بين ني ني ها پخش شده و منم گرفتار شدم !

بلانسبت شما (اسهال و استفراغ )

4 روزي بستري شدم ولي مامان و بابا  ديدن وضعيت داره وخيم تر ميشه ، منو با رضايت خودشون مرخص كردن ، مامان جونم از سركار مرخصي گرفت و يك هفته اي خونه موند و ازم مراقبت كرد تا خوبه خوب شدم .

همه چيز به خير گذشت ولي در مدت مريضيم خيلي به مامان و بابام سخت گذشت ، مامانم كه بعد از خوب شدنم دقيقا همان روز از پا افتاد و مريض شد .


 

اينجا هم خدا را شكر خوبه خوب شدم و دارم بازي ميكنم !لبخند


 

بهم نگاه كنيد ، يه زره وزن كم كردم .نگران


 

اينجا دارم واسه دوربين چشمك ميزنم ...!چشمک

 


 

واي نگاه نكنيد خجالت ميكشم .

 


 

گفته بودم عاشق فرمون ماشينم ، اينجا همراه با دايي جونم دارم ميرم خونشون و باز دست از فرمون نكشيدم .

 


 

اينم رفيق تنهائيم آقا خرسي ...قلب

 

ولي من رفيق بدي هستم ، چون مدام گازش ميگيرم و پرتش ميكنم !

 


 

وقتي توي رو روك هستم زور ميزنم و خودم ميندازم بيرون و دوباره ميرم سوارش ميشم .

 

بيكاري بهم فشار آورده !!!

 


 

مامان اينقده جك نگو تا من نخندم ، آخه دندونام سرما ميخوره !

 

10 ماهگي و عشق دريا

 


 

بابايي دوست دارم

 


 

منو باباجونم (خليج نايبند )


 

دارم پرواز ميكنم !

 


يكي منو بگيررررررررررررررررررررررره ...

چه هواي خوبي !

 


 

اينم بگم كه عاشق بازي كردن توي ريگ و خاك و هر چي كه اعصاب مامانو بهم بريزه !ههههههههههههههه

 

 

 

  مامان آخه كي منو از اين روروك آزاد ميكني ، من ديگه بزرگ شدم !

 


 

اينجا دارم چكش بازي ميكنم ، مامان جونم دلشو خوش كرده كه واسم اسباب بازي هاي آموزشي خريده ، جاتون خاليه كه ببينيد چه به روزگار اسباب بازيام آوردم !

 

آموزشم كجا بود ...

 

قشنگ ميخندم نهههههههههههههه !

 

 

واي چه گيري كردما !

 


 

اينم از گلدون خونمون، هيچ چيز از دستم در امان نيست !

 

 

بازم فرمون ماشين دايي جونم !

 

 

11 ماهه شدم ، چه ناز شدم !

 


 

كي تعريف عروس ميده ، مادر عروس !ههههههههههه

 

 

مامان منو پياده كن ، ناراحت ميشما !

 


 

سواري با بابايي چه حالي داره !

 

 

بادكنك ، بادكنك ، بادكنك رنگي!

 


اينجا دارم با مامان بزرگ مهربونم بازي ميكنم !


 

راه رفتنم عجب خنده داره ، جاتون خاليه ، كاش بوديد و مي ديديد چطور راه ميرم خندتون ميگرفت !

حيف كه نميشه فيلم راه رفتنمو واستون بزارم  !زبان

 


 

خندهخندهخنده

 

مامانم ميگه از وقتي اين الاغ (صداي خندش جالبه ) واسم گرفتن ،‌ خنده هام عوض شده و همش دارم خنده هاي اين الاغ رو تكرار ميكنم .

 

 

 

12 ماهگي روي صخره هاي زيباي خليج نايبند

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ببينيد بابايي چي سره موهام در آورده !خمیازه

 


 

دارم خودمو واسه مامان بزرگم لوس ميكنم !بغل


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ستایش
11 بهمن 90 12:01
ماشاالله چه بچه نازی دارین
خدا براتون نگهش داره دختر منم
مثل پسر شما کلی شیطونی داره
خودتونم هم ساکن عسلویه هستین؟
به ما سر بزنید



ممنونم
بله ، ساكن عسلويه ايم
آدرس وبلاگ ستايش رو بهم ندادي؟
اسماء
13 بهمن 90 11:31
عاليييييييييييييييييييييييييييي