ماجراهاي 7 الي 12 ماهگي هاني كوچولو
قصه هاي 7 ماهگي من

به توصيه هاي مامان بزرگ گوش داديم و اومديم دريا تا ببينيم جوش هاي صورتم چطور ميشه ؟

بابايي عاشقتم ...

هر چه زور ميزنم پام به پدال گاز نميرسه !

اينو بابايي واسم خريده كه به قولي من با اين توپ ها سرگرم باشم و دست از فضوليام بر دارم و به وسايل برقي از جمله اتو ، سشوار ، لپ تاپ و غيره دست نزنم !
مگه ميشه دست نزد...
من عاشق موبايل ، تلفن خونه ، اتو ، سشوار و لپ تاپ بابايي هستم ، راستي درب كمد و كشو را هم دوست دارم، دلم ميخواد 24 ساعته بازش كنم و ببندم !

ماماني ميگه :عادت من اينه كه دو تا سه دقيقه با اسباب بازيام سرگرم ميشم بعد حوصلم سر ميره و اونا رو ميزارم كنار و دوباره ميرم سراغ وسايل خونه ...

يكي ديگه از سرگرميام فرمونه ماشين ...
بابايي ديگه از دستم عاجزه ، هر وقت با ماشين ميخوايم بريم بيرون منو بايد روي پاش بزاره و اگه هم خواست پياده شه جاي من پشت فرمونه و زوركي پيادم ميكنن !
خب منم دل دارم ...

فيگور منو داريد !!!

من و بابام توي طبيعت زيباي مناطق عسلويه !

مامان تو هم بيا ديگه ...
اينجا به سلامتي رفتم توي 8 ماهگي

به به چه آسمون زيبايي !

لب دريا با عمه جون ، دوست بابا وبقيه ...
الان عصره و منم تازه از خواب بيدار شدم .

اينم من و دختر دايي مهربون (ماريه )

دختر دايي حيف كه دو سالي ازم بزرگتري ، وگرنه همين الان مامان و بابا رو ميفرستادم خونتون واسه خواستگاري ....
9 ماهگي

الهي الهي ...
اينجا بيمارستانه و منم بستري شدم بخاطر ويروسي كه همه جا بين ني ني ها پخش شده و منم گرفتار شدم !
بلانسبت شما (اسهال و استفراغ )
4 روزي بستري شدم ولي مامان و بابا ديدن وضعيت داره وخيم تر ميشه ، منو با رضايت خودشون مرخص كردن ، مامان جونم از سركار مرخصي گرفت و يك هفته اي خونه موند و ازم مراقبت كرد تا خوبه خوب شدم .
همه چيز به خير گذشت ولي در مدت مريضيم خيلي به مامان و بابام سخت گذشت ، مامانم كه بعد از خوب شدنم دقيقا همان روز از پا افتاد و مريض شد .

اينجا هم خدا را شكر خوبه خوب شدم و دارم بازي ميكنم !

بهم نگاه كنيد ، يه زره وزن كم كردم .


اينجا دارم واسه دوربين چشمك ميزنم ...!

واي نگاه نكنيد خجالت ميكشم .

گفته بودم عاشق فرمون ماشينم ، اينجا همراه با دايي جونم دارم ميرم خونشون و باز دست از فرمون نكشيدم .

اينم رفيق تنهائيم آقا خرسي ...
ولي من رفيق بدي هستم ، چون مدام گازش ميگيرم و پرتش ميكنم !

وقتي توي رو روك هستم زور ميزنم و خودم ميندازم بيرون و دوباره ميرم سوارش ميشم .
بيكاري بهم فشار آورده !!!

مامان اينقده جك نگو تا من نخندم ، آخه دندونام سرما ميخوره !
10 ماهگي و عشق دريا

بابايي دوست دارم


منو باباجونم (خليج نايبند )

دارم پرواز ميكنم !

يكي منو بگيررررررررررررررررررررررره ...

چه هواي خوبي !

اينم بگم كه عاشق بازي كردن توي ريگ و خاك و هر چي كه اعصاب مامانو بهم بريزه !ههههههههههههههه

مامان آخه كي منو از اين روروك آزاد ميكني ، من ديگه بزرگ شدم !

اينجا دارم چكش بازي ميكنم ، مامان جونم دلشو خوش كرده كه واسم اسباب بازي هاي آموزشي خريده ، جاتون خاليه كه ببينيد چه به روزگار اسباب بازيام آوردم !
آموزشم كجا بود ...

قشنگ ميخندم نهههههههههههههه !

واي چه گيري كردما !

اينم از گلدون خونمون، هيچ چيز از دستم در امان نيست !

بازم فرمون ماشين دايي جونم !
11 ماهه شدم ، چه ناز شدم !

كي تعريف عروس ميده ، مادر عروس !ههههههههههه

مامان منو پياده كن ، ناراحت ميشما !

سواري با بابايي چه حالي داره !

بادكنك ، بادكنك ، بادكنك رنگي!

اينجا دارم با مامان بزرگ مهربونم بازي ميكنم !

راه رفتنم عجب خنده داره ، جاتون خاليه ، كاش بوديد و مي ديديد چطور راه ميرم خندتون ميگرفت !
حيف كه نميشه فيلم راه رفتنمو واستون بزارم !




مامانم ميگه از وقتي اين الاغ (صداي خندش جالبه ) واسم گرفتن ، خنده هام عوض شده و همش دارم خنده هاي اين الاغ رو تكرار ميكنم .
12 ماهگي روي صخره هاي زيباي خليج نايبند


ببينيد بابايي چي سره موهام در آورده !

دارم خودمو واسه مامان بزرگم لوس ميكنم !



ماجراهاي 7 الي 12 ماهگي هاني كوچولو
